صفحه نخست
نویسنده وبلاگ
* الهه
آرشیو وبلاگ
آذر ١٣٨٦
آبان ١٣٨٦
مهر ١٣٨٦
شهريور ١٣٨٦
فروردين ١٣٨٣
اسفند ١٣٨٢
بهمن ١٣٨٢
دى ١٣٨٢
آذر ١٣٨٢
آبان ١٣٨٢
مهر ١٣٨٢
شهريور ١٣٨٢
دوستان
ارشیا
به نام گل سرخ
چسب
حرفهایی از روی سادگي
خرمگس خرفت
درخت نشين
روزگار نو
روهام
گاه ی
لحظه های فانی
مسيح علی نژاد
نهان باران
نيکيتاک
خروجی و آمار وبلاگ
لوگوی دوستان

.
می نویسم پس هستم......
میشود یک شبه ره صد ساله را طی کرد، باید قدمی گنده بردارم تا بشود، میخواهم باشم، باشم و بنویسم، انگار تارهای صوتی هم با من سر جنگ دارند و برای انتقال احساس همین جا را دارم و بس.
شمارش معکوس شروع میشود، بعد از اینهمه انتظار، اکنون در چند وجبی اش، قدرت رویارویی با او را ندارم. قدمم را گنده تر برمیدارم و وارد مرحلۀ جدید زندگی میشوم، شاید بشود مشکلات را به تنهایی نسبت داد تا کوچک تر به نظر برسند یا به فقدان کسی که اگر بود میتوانست کمکی باشد در این روزهای سردر گمی ام.....
گهگاهی میتوان یاد چمن گونه تو را بر پهنه گردون این کره خاکی گسترانید و بی محابا به روی آن قدم زد، انقدر رفت و رفت تا سرد شوی مثل خاک همانگونه که هستی،
گهگاهی میتوان برایت گریست و غمها را بیرون ریخت، انقدر درون را الک کرد تا برای مدتی تهی بود، تهی از اینهمه افکار باطل که در آستانۀ خوب زیستن، مرا به یاد نبودنت می اندازد،
گهگاهی میتوان کلام شیوای تو را به خاطر آورد و به یادت تکیه کرد و بی هراس جلو رفت، انقدر به تو امیدوار بود تا نبودنت فراموش شود،
و گهگاهی هر چه میکنم نمی توانم خود را با یادت گول بزنم و با خاطراتت تنهایی بی پناهم را پرکنم شاید که پرتگاه فعلیم به سکوی صعودی زیبا تبدیل شود....
.
.
پيام هاي ديگران PermaLink شنبه، 10 آذر، 1386 - الهه
.
اینجا چه میکند بر مرز شادی و غم قدم میزند، تلوتلو خوران خود را از لیز خوردن در غم حفظ می کند تا روی شادی زوم کند ولی میداند: "خیال" صفحۀ نمایشی است که روی یک خلاء را می پوشاند*، پس خلاء شاد زیستن خود را با خیال و فانتزی آن پر می کند شاید که غم از رو برود. دو قدم جلوتر "غم خوردن" آخر روشنفکریست و "غمگین بودن" دلیل درست بودن،
می گریزد از این درست بودن ها، ذهن غرق شده اش را نجات میدهد تا جلب توجهی را تنظیم کرده و در فضای مجازی رها کند و آسوده به رها شدنش می نگرد.

خوب می داند که فانتزی سناریویی است که ساحت خالی محال بودنی بنیادی را پر می کند*، ولی نمی خواهد مفهومش را بفهمد تا فانتزی اش را بسازد و درش غوطه ور شود.
همۀ روزنه ها را میگیرد تا روشنایی را حذف کند، تاریکی را لمس میکند تا بعد بتواند قدر روشنایی ساختگی اش را بداند ولی نمی داند. واقعیت چیست؟ آن است که می خواهی ندانی اش یا آن است که اگر بخواهی هم نمی توانی بدانی اش؟
دونه های بارون محکم به صورتش میخورند و او فقط به قدم هایش خیره است که بی هدف میرود و میرود، بی خیالی سپر هر درد است.......
* دو جمله از کتاب گشودن فضای فلسفه، گفتگویی با اسلاوی ژیژک
.
..
پيام هاي ديگران PermaLink شنبه، 3 آذر، 1386 - الهه
.
دوست میداریم هر آنچه نیستیم و عشق میورزیم به هر آنچه نداریم.....
رانندۀ تاکسی در حالیکه ته موندۀ سیگارشو به بیرون پرت میکنه با آه و نالۀ غلیظی که غرغر درونش رو کاملا مشخص میکنه میگه: ای بابا اینم شد حقوق؟ اگه از اول به جای درس خوندن و معلم شدن یه دکۀ فسقلی توی بازار ردیف کرده بودم الان حال و روزم این نبود، برای دوزار راه میوفتم توی خیابونای شلوغ و آخرش هم هیچی (معلوم بود قسمت مالی زندگی ایشون میلنگه).
خانم مسافر پشت سری ضمن تنظیم صورتش توی آینۀ جلو، وسط حرف آقای راننده میپره و میگه: اینطوری که شما فکر میکنید هم نیست، شوهر من و همۀ کس و کارش از اول بازاری بودند و پولدار، ولی من یکی که اصلا از این مدل زندگی راضی نیستم، از بس درگیری داره (ضمن حرف زدن دخترش رو میچسبونه به پشتی صندلی تا با یه ترمز به جلو پرت نشه و جاش امن تر باشه و معلومه که سعی میکنه بقیۀ حرفشو ادامه نده)، خلاصه که خدا رو شکر کنید.
رادیو با صدای بلند آگهی های تبلیغاتی پخش میکنه و زیر صدای این بحث خسته کننده میشه تا دختر بچه با آهنگهاش همراهی کنه و توی مسیر مدرسه خودش رو سرگرم کنه.
خانم مسافر با قیافۀ درهم ادامه میده: درس یه چیز دیگه است، فهم و شعور حرف اول رو میزنه، پول رو میشه راحت به دست آورد، ولی ادب و نزاکت خیر، (معلوم بود ایشون هم این قسمت زندگیش میلنگه).
آقای راننده سری تکون میده، پوزخندی میزنه و دنبالۀ بحث رو میگیره: ولی الان فهم و شعور و هر چیز دیگه ای که بخوای داره توی این مملکت خرید و فروش میشه، هر کی پول داره انگار همه چی داره و نباید غصه ای داشته باشه، این همه درس خوندن و وقت تلف کردن نداره. شما چرا ناراضی هستی؟
رادیو با صدای اعصاب خردکن: پشت کنکوریها، کتابهای طبقه بندی شدۀ....
دختر بچه آمادۀ پیاده شدن میشه و با حالت شک و تردید رو به مامانش: مامان درس خوندن وقت تلف کردنه؟! خانم مسافر که ترجیح میده جواب سوال دخترش رو نده، شانس میاره و به مقصد میرسند و با خوشحالی پیاده میشه.
آقای راننده دوباره حرکت میکنه و به خودش و دنیا زیر لب غر میزنه، انگار خیلی حرصش گرفته که یکی پول داره و ناراضیه، او هم سواد داره و باز هم ناراضیه، و شاید هنوز به این نتیجه نرسیده که همیشه هر آنچه نداریم برایمان آرزوست....

.
پيام هاي ديگران PermaLink دوشنبه، 28 آبان، 1386 - الهه
میخ طویله مینداختی گم میشد...
چند روزی مشغول به هم ریختن خرت و پرت های شخصی ام بودم که سالها روی هم انباشته شده بودند، همیشه سعی می کردم کمی مرتبوش کنم تا توشون گم نشم ولی اینبار میخواستم یه سری رو حذف کنم، با فاکتور گرفتن ارتباط احساسی نوستالژیکی، به راحتی اکثرشون دور ریختنی بودند. به هم ریختم، منهدم کردم! دور ریختم، مرتب کردم، به پشت سرم هم نگاه نکردم.
اول فکر کردم مشکل از منه که افتادم به جون مثلا خاطراتم و دارم همه رو از بین میبرم یا شاید ناخودآگاه میخوام یه چیزهایی رو پاک کنم، ولی بعد فهمیدم مشکل، از اول جمع کردن مداوم اونهاست، دل بستن به شیء هم از اون دل بستن هاست که هیچ وقت برام حل نشده. به هر حال حسابی دورم خلوت شده و فعلا که در آرامش کامل به سر می برم.
آدمی را هر چه وسایل و لوازم کمتر، آرام و راحت تر، نه؟

*در جریان این حرکت انتحاری و مرتب کردن وحشیانۀ من، چشمم به جمال بیمه نامۀ باطل شدۀ ماشین روشن شد که ده ماهی از موعدش گذشته و من همچنان جاده ها رو بدون بیمه متر میکردم، ولی خیلی جالبه که بعد از فهمیدن ماجرا، می ترسم تا سر کوچه با سرعت 20 سرک بکشم مبادا که تصادف کنم!
.
.
پيام هاي ديگران PermaLink دوشنبه، 21 آبان، 1386 - الهه
.
کم مونده برای خودمون کارت پستال بفرستیم!
انسان همیشه به خود اطمینان کامل داره و به این باور رسیده که هیچ وصله ای بهش نمی چسبه، نقد و اشتباه رو دیر میپذیره و سعی میکنه برای خودش دلایلی بیاره تا تقصیرات رو به گردن دیگری بیاندازه. او هر کاری رو برای رضایت خاطر خودش انجام میده و خود رو بر هر کس دیگری ترجیح میده، هرچند گاهی فکر میکنه داره به دیگری لطف میکنه. و گاهی بدون اینکه خودش متوجه بشه آنچنان شیفتۀ خودشه که میشه زیر بنای همۀ رفتارهاش رو به یک خودشیفتگی درونی نسبت داد.
ژاک لکان، روان کاو فرانسوی، با علم به این موضوع، مواردی رو کنار هم قرار داد و جایگاه انسان رو از اون چیزی که همه فکر میکردند تا حد زیادی تنزل داد:
نیکولاس کوپرنیک، ستاره شناس لهستانی، با اثبات اینکه زمین با تمام آدمای خودشیفته ی روی آن به دور خورشید میگردد نه خورشید به دور زمین، انسان رو به جایی در حاشیۀ منظومۀ شمسی تبعید میکنه. به این ترتیب خورشید ثابته و ما هر روز دور آن میگردیم. چارلز داروین، طبیعی دان انگلیسی، ثابت کرد که انسانها گونه ای از میمون هستند که با تکامل به اینجا رسیده و به شکل انسان درآمده اند، و همگی مطیع قوانین طبیعت هستند نه نژادی جدا و برتر از دیگر جانوران. پس "انسان اشرف مخلوقات نیست". کشف "ناخودآگاه" توسط زیگموند فروید، روان کاو اتریشی در آغاز قرن بیستم، نشان داد که بخش عمدۀ حیات روانی انسان دور از دسترس او و خارج از کنترل اوست. این هم تلنگری دیگر برای افشای اموری که از کنترل کامل انسان خارجه.
با همۀ این تفاسیر هنوز هممون در یک خودشیفتگی مزمن به سر میبریم که به راحتی بعد از ردیابی اکثر تفکرات و رفتارمون به ریشۀ خودشیفتگی آن میرسیم، شاید این هم جزء لاینفک وجودمونه که نمیشه کاملا حذفش کرد، وگرنه برای دیگری و به خاطر او زندگی کردن که معنایی نداره. ولی کنترل شاید....؟
پ.ن.: خودشیفته یا نارسیسیست برگرفته از نام نارسیس، شخصیت اسطوره ای یونانی است، فردی که عاشق تصویر خودش در آب شده و به آن عشق میورزید.
.
پيام هاي ديگران PermaLink سه شنبه، 15 آبان، 1386 - الهه
.
این روز با جدا شدن از جسم مادر معنا پیدا میکنه، روزی که ظاهرا خودی میشیم، و شروعی میشه برای دست و پنجه نرم کردن با موقعیت موجود که اسمش زندگیه، و چه جالب که با علم به راه بس دشواری که در پیش روست، باز هم موافقیم با جشن گرفتن و بزرگداشت این روز.....
اگه هبوط آدمی جای تبریک داشته باشه، تولدم مبارک.

.
.
پيام هاي ديگران PermaLink دوشنبه، 14 آبان، 1386 - الهه
.

.
گاهی وقتا غیر عادی انجام دادن ِ یه کاری، انقدر هیجانش رو زیاد میکنه که به عاقبتش فکر نمیکنی. اینکه راهی رو بر خلاف راه همیشگی دیگران طی کنی و نتونی آخرش رو حدس بزنی، هیجان انگیزه و وسوسه ات میکنه تا آخرش بری حتی اگه در آخر به نتیجه ای باورنکردنی برسی. منفی یا مثبت.....
.
.
پيام هاي ديگران PermaLink چهارشنبه، 9 آبان، 1386 - الهه
.
سفید، سیاه، سفید، سیاه.....
دارن جدول کنار اتوبان رو رنگ میکنند، کنار هم قرار گرفتن ِ این دو رنگ متضاد، منو یاد مراحل مختلف زندگی میندازه. وقتی توی مرحلۀ سیاه زندگی هستی و داری تو سر خودت میزنی و کاسۀ چه کنم دست گرفتی، فکر نمی کنی هیچ وقت بتونی از این حالت عذاب آور نجات پیدا کنی و شرایط رو تغییر بدی. اون موقع است که مشغول بند زدن ِ خرده های وجودت میشی و سعی میکنی هر جور شده زندگی رو به سمت خواسته هات بچرخونی تا یه کمی قابل تحمل بشه.
وقتی وارد مرحلۀ سفید زندگی میشی، انگار یکی هلت میده توی عالم هپروت، و چه حسیه این لیز خوردن توی عالم هپروت، اونم بعد از یک مرحلۀ طولانی سر و کله زدن با کلاف سر در گم زندگی. اون وقته که تقریبا گذشته و همۀ دغدغه هاش رو فراموش میکنی و خودتو ول میکنی توی سپیدی ها، انگار نه انگار که قبلا چگونه بودی. البته این فراموش کاری خیلی به درد میخوره، چون اجازه میده از شرایط موجودت لذت ببری و به گذشته و سیاهیاش برنگردی، به آیندۀ نامعلومت هم دوربین نندازی. اگه فراموش کاریتو فاکتور بگیری، میدونی یه سیاهیه دیگه در انتظارت خواهد بود و به زودی از راه میرسه، پس همه چی خراب میشه.
بهتره که با همین فارغ شدن ِ موقتی و شاید کوتاه چشمت رو به روی همۀ سیاهیای کمین کرده ببندی و به فکر سر و سامون دادن ِ شادی موجود باشی، بهتره بی خیال هر چی گذشته و آینده بشی و در "حال" غوطه بخوری، بهتره توی قهقهه هات غرق بشی و بذاری صداشون تا شعاع چند متریت برسه، خوشحال باشی و نذاری یه ذره از این خوشی هدر بره، بهتره چشماتو باز کنی روی همۀ سپیدی های به وجود اومده تا باورت بشه که بعد از هر سیاهی یه سپیدی هم هست، هر چند کوتاه و موقتی.
اگه تمام شب رو در حسرت از دست دادن خورشید سر کنی، لذت دیدن ستاره ها رو هم از دست میدهی. (شکسپیر)
پ.ن. هر صد سال یک بار این اتفاق میوفته که نیش من واقعا باز بشه و از فرط خوشحالی از این مطالب از خودم ول کنم. پس شما رو هم در شادی خودم سهیم میکنم، باشد که همگی رستگار شویم!
.
پيام هاي ديگران PermaLink چهارشنبه، 2 آبان، 1386 - الهه
.
محمود آباد- بازار ماهی فروشان
یه وانت حامل ماهی های زنده از راه میرسه و مردم هجوم میبرند تا تازه ترین و قد کشیده ترین ماهیها نصیبشون بشه. آقای راننده ماهی ها رو با آب فراوان از پشت ماشینش خالی میکنه و چند نفری مشغول فیلم گرفتن از بالا و پایین پریدن ماهیها میشوند. حین دست و پا زدن و جون دادنشونه که همگی فروخته میشوند. فیلمها هم میمونند به عنوان یادگاری، اونم چه یادگاری ای! نمایی از جون کندن یک موجود زنده.
اتوبان تهران- کرج
ترافیک بیش از حدِ معموله، حتما تصادفی شده که همۀ ماشینها کیپ کیپ منتظر باز شدن راه هستند. همه وقتی به صحنۀ تصادف نزدیک تر میشند یه نیش ترمزی میزنند تا صحنه رو تمام و کمال ببینند و از کل ماجرا سر در بیاورند، مکث می کنند تا مطمئن بشوند اون همه خون و شیشه خرده مربوط به کی و چی هست؟ یا اگه کسی مرده رویتش کنند و چیزی رو از دست ندهند. کمتر کسی گاز میده و از دیدن صحنه میگذره.
مسابقۀ بوکس
مردم دور تا دور نشسته اند و مشغول تشویق و دیدن مسابقه هستند، یهو ورزشکار قرمز پوش مشتی حوالۀ آبی پوشه میکنه و انقدر برخورد محکمه که صداش تا چند متر اونورتر میپیچه، دماغ ورزشکار آبی پوش میشکنه و خون فواره میزنه، چه صحنۀ چندش آوری به وجود میاد. مردم تشویق میکنند، هورا میکشند و اسم ورزشکار قرمز پوش رو داد میزنند تا طرفداریشون رو ثابت کنند.
از این مثالها در زندگی روزمره مون زیاد هست، مثل لذت از تماشای صحنه های چندش آور و خشونت آمیز فیلمها. پس هممون یه کشش یا یه حس خوبی نسبت به خشونت داریم و خودمون خبر نداریم، این حس خیلی فراتر از خوردن فلفل و لذت بردن ازتندی ِ اونه.
دقت کردین وقتی صحبت ازجنگ و کشتارهای سیاسی میشه راه میوفتیم به تظاهرات و طرفداری از حفظ حقوق بشر. شاید بشه به این صحنه ها هم نگاه کرد و گذشت، یا شاید اون آدمی که باعث جنگ و کشتارهای سیاسی میشه، فقط چند درجه ای این حسش از بقیه قوی تره و اینجوری ارضاء اش میکنه! ها؟
..پيام هاي ديگران PermaLink پنجشنبه، 26 مهر، 1386 - الهه
.
ستایش کن نباید ها را، تا عرش آسمان بلرزد و چشم خدا از تاریکی بسته شود....

پُر میشوم، سَر میروم، قدم میزنم در جادۀ هوس، کرم وجودم میلولد، گناه را میجَوم و مزه مزه میکنم، راهبه ای رژه میرود، تف میکنمش بیرون، زبانم گنده میشود، سر انگشتانم گز گز میکند، چه اسم بامسمائی دارد این "گناه"، نبایدها را لیست میکنم، عریانی را نباید بود،
بالا میروم به اوج، لبریز میشوم از بودن، برای پرتگاهم پله میسازم، دست گناه را میگیرم، کرم وجودم بال و پر میگیرد، پله ها را دوتا یکی میکنم، مادر تاریخ امتحان را تعیین میکند، شرم از راه میرسد، نبایدی خودنمایی میکند، یخ میزنم، دست گناه رها میشود از دستم، پوچ میشود باز، شقایق را میکوبم در هاون، بازدمم گره میخورد،
میجوشم، گرُ میگیرم، سر به هوا با گناه عشقبازی میکنم، کرم وجودم هورا میکشد، پدال گاز را میفشرم، زمزمۀ مادر اکو میشود در گوش وجودم، تابلوی ایست پر رنگ تر میشود، عریانی را نباید بود، میشکنم، فرو میریزم، صدای ترمز تا کوچۀ پشتی میرود، سنجاق میکنم نکرده ها را به وجودم، انگار فقط یک دنده دارم،
قاچ میخورم، کسی نیمه ام را با خود میبرد یک وجب بالاتر، روی نقشه را میگویم، نکرده ای را بقچه میکنم، فکرم را به گناه میدوزم، کرم وجودم بیتابی میکند، پاسخی ندارم برایش، چشم خدا را نشانه میروم، مورمورم میشود، تیرم خطا میرود، مرور میکنم نبایدها را، راهبه ای برایم کف میزند،
قهقهه سر میدهم، تنم خواب میرود، چشمانم میدود به دنبالش، کرم وجودم نحسی میکند، لیز میخورم، دست و پای حیا را میبندم، دایرۀ قرمزی دورم چشمک میزند، نیمۀ دیگرم جیغ میکشد، راهبه ها گروه گروه سان میدهند، "هرگز" برایم دست تکان میدهد، عریانی را نباید بود، خواب تجدیدی میبینم، کم می آورم، فرو می پاشم،
سردم میشود، مچاله میشوم، باد میخواهد آبرویم را ببرد، دودستی تقدیمش میکنم، دم و بازدمم تند میشود، قلقلکم می آید، کرم وجودم می لولد، می خزد، نیمۀ دیگرم ضجه میزند، کابوس میبینم، راهبه ای شانه های مادر را میمالد، چشم خدا گرد شده است، امتحانم نزدیک است، تا میشوم، میشکنم، گناه پا به فرار میگذارد، عطشم فروکش میکند، مادر سر ِ من قسم میخورد،
کوک میزنم زمین و زمان را به هم تا نباید را باید کنم، خدا چشم غره میرود، میخواهم زن باشم حالا، گلویم را میفشارد، مادر می آید با برگۀ امتحانی، نفسم گره میخورد، نیمۀ دیگرم نیست، کرم وجودم جرأت ندارد بلولد، عرش آسمان آرام است، گناه از دور نظاره گر است، تابلوی ورود ممنوع پر رنگ تر میشود، خفه میشوم، دایرۀ دورم قطورتر میشود، کسی نیست تا پر کند نیمۀ خالی فنجانم را، بالا می آروم هر آنچه نمیخواهم، خدا زوم کرده است به رویم، کرم وجودم قهر میکند،
اسم گناه را عوض میکنم، همه حمله میکنند تا قسمتش کنند، راهبه ها صف میکشند، کرم وجودم دیگر نمی لولد، اخته اش کردم من، میخواست پروانه شود انگار، عرش آسمان نمی لرزد، تابلوی ایست آبی میشود، بکر مانده ام حالا، مادر سجدۀ شکر به جا می آورد، نیمۀ دیگرم پیدا میشود، خدا به روی مادر نور میپاشد، خرد میشوم، میریزم، کرم وجودم زل زده است، امتحانم پاس میشود و مادر خوشحال، یخ میزنم، سست میشوم، خط میشوم صافِ صاف، چه اسم بامسمائی داشت این گناه!
ماتم میبرد، فاصله میگیرم دیگر، هلهله میکنند، سرد شده ام بی تفاوت، امضاء میکنم، بُر میخورم انگار، نبایدی باید میشود حالا، نیمۀ دیگرم لبخند میزند، مادر خدا را شکر میکند، عرش آسمان سالم است، تکه تکه میشوم، کیش و مات، خرده هایم را میبینم، خدا حلالیت می طلبد از من، کرم وجودم میمیرد، زنده به گورش کردم من، پروانه نشد هرگز، بکر مانده ام اما، نیمۀ دیگرم نوازشم میکند، فکر میکنم حالا، گناهِ نکرده ام را ستایش میکند آیا؟
.
پيام هاي ديگران PermaLink سه شنبه، 24 مهر، 1386 - الهه
